۲۷ دى ۱۳۹۱

برادر بزرگتر

شهرستان بویراحمد٬منطقه عشایری جلیل بابکان. ٬۱۳۷۳
مرجان رضایی [ ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ ]

کفش ها از به اوج رسیدنشان می خندند


حسین اسماعیلی [ ۰۲ بهمن ۱۳۹۱ ]

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ
...


مرتضی غفاری [ ۰۱ بهمن ۱۳۹۱ ]

این یکی هم باید آن طور کله ای داشته باشد!
آن یکی هم وضعیت پا و کفشش بهتر از این نباید باشد!
در منطقه ی جلیل بابکان دانه های سنگ از ذره های خاک بیشترند و کفش ها پیش از آنکه ساییده شوند, دهان باز می کنند!


مهدی منادی [ ۰۱ بهمن ۱۳۹۱ ]

یک درخواست و آن اینکه اگر می شود در این سفر به گذشته برایمان بیشتر از حال و هوای عکس ها بنویسید .
می دانم بی ربط است ولی مرا یاد چیزی انداخت ...
نزدیکی های عید با مادرم می رفتیم برای خرید کفش و لباس نو. خیلی از کفش فروشی ها این تصویر( عکس و یا نقاشی) را داخل دکانشان آویزان کرده بودند . تصویر کودکی با لباس هاس های پاره که روی پله ای نشسته و در حالی که لبخندی بر لبش است و سرش هم کمی پایین، کفش های نویی را بغل کرده .
عکس خوبی نبود موقع انتخاب کفش ما بچه ها را دچار عذاب وجدان می کرد فکر می کنم کفش فروش ها به سفارش پدر مادرها عکس را آویزان کرده بودند تا حساب کار دستمان بیاید .


دولتخواه [ ۳۰ دى ۱۳۹۱ ]

عالیه حسن آقا ، موفق باشی


محمد رضوی [ ۲۸ دى ۱۳۹۱ ]

هم سلام و هم یک خداقوت گرم خدمت استاد ارجمند


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
744516