۱۵ دى ۱۳۹۱

صبح زود

مرجان رضایی [ ۰۹ بهمن ۱۳۹۱ ]

سردم شد


سید صالح شریعتی سوق [ ۰۴ بهمن ۱۳۹۱ ]

سلام استاد .
کاش می شد برمیگشتیم به دوران کودکی. (زنده یاد حسین پناهی)


محمد نجفی [ ۲۳ دى ۱۳۹۱ ]

تجربه اول صبح کوه را دارم

گله و چوپان خیلی وقته بیدار شده و رفته اند...
بچه تنها نیست
یک ایل کنار اوست
یک ایل پشت اوست.
زندگی جاری است در سراشیبی یک تپه
در دامنه یک کوه...
به زودی آفتاب بالا خواهد آمد
زمین وزمان گرم خواهد شد
صبر کن کودک ایل
صبرکن.........


مختاری [ ۲۱ دى ۱۳۹۱ ]

سلام خدمت عکاس بزرگ همشهری
عکسها بسیار زیبا دلنشین جذاب و آرامش بخش هستند که مارا با فرهنگ اصیل وسالم ایل و عشایر یمان که مابه دست فراموشی سپرده ایم آشنا میسازد برایتان آرزوی موفقیت از ایزد منان دارم .


مهدی منادی [ ۱۷ دى ۱۳۹۱ ]

سلام یکی دیگر از لذت های دیدن صفحه اتان پیداکردن امضای عکس هایتان است و این عکس که دوبار امضا شده است.امضایتان آدم را به یاد انعکاس تصور عکاس بر روی اجسام صیقلی می اندازد 


اسحاق آقایی [ ۱۷ دى ۱۳۹۱ ]

درود استاد


آسیاب بادی [ ۱۶ دى ۱۳۹۱ ]

مگریو!
مگریو روی!....


مرتضی غفاری [ ۱۶ دى ۱۳۹۱ ]

به هیچ وجه گریه ی این کودک جای نگرانی ندارد! هیچ اشپزهانه ی امروزی به قدر این مطبخ عشایری امن نیست!
شبیه هر کودک دیگری که مادرش قدری گرفتار باشد به گریه افتاده. زیر پایش نرم و دور و برش سبز است و آن دورتر سگ باوفا بر همه چیز نظاره ای دقیق دارد. حالت نشاندن کودک و جایگذاری پاتیل در چاله جهت باد سرد را نشان می دهد.


حسین اسماعیلی [ ۱۵ دى ۱۳۹۱ ]

حس و حال صبح زود یک بنه عشایری، طعم چای دود گرفته غلیظ و ته مانده دمپخت خوش طعم شب مانده مادر ایل به راحتی از یادم نخواهد رفت.


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
727905