۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۱

وضعیت مناسب

روزی٬عشایر مردی ازخاطراتش می گفت: بچه بودم ٬باران سختی باریدن گرفت ٬پدر ومادرم بعد از جای دادن بره ها وبزغاله ها درون سیاه چادرمان به سراغ من وبرادرگریان وسراپا خیس آمدند انگار تازه یادشان آمده بود که خودشان صاحب دو بچه هستتند.
مرتضی غفاری [ ۱۷ فروردين ۱۳۹۲ ]

ببخشید ش.علیزاده عزیز
من دیر متوجه پیام شما شدم.
راستش همین هست که می فرمایید اما دیر یا زود مرد هر دو را رها می کند و آن عصای پشت سرش را بر می دارد. کر و کهره هر دو باید روی پای خود بایستند. سپاس از شما.


ش.علیزاده [ ۰۹ بهمن ۱۳۹۱ ]

راستش در دنیای مجازی دنبال مطلبی میگشتم که بصورت تصادفی با وب حسن غفاری عزیز بر خورد کردم . حسن را خیلی وقته که میشناسم و بسیار هم او را دوست دارم . اما آدرس وبش را نداشتم . وقتی به این وب برخورد کردم ، با تصاویر مسحور کننده اش دستم را گرفت به همه جا برد و فراموش کردم که دنبال چه بودم . چند پیام در تصاویر قبلی گذاشتم ، اما چیز دیگری که اینجا مرا از خود بیخود کرد و مانع ادامه کامنت گذاری می شد ، نکاتی بود که مرتضی غفاری نوشته بودند . پس بنا را بر این گذاشتم که ابتدا تصاویر حسن را ببینم و سپس توضیحات مرتضی را و در فرصتی مناسب مجدد بنشینم و پیام بگذارم . اما تصویر فوق اجاز نداد و مرا حقیقتا به گریه انداخت و مجبورم کرد که پیام بگذارم .
مرتضی آیا ایندو ( کهره و کر ) نسبت به هم حسودیشون نمیشه ؟ و آیا با هم قهر نیستن ؟


علی کریمی [ ۰۵ خرداد ۱۳۹۱ ]

فقط میتوان گفت آفرین محشرست و دست مریزاد


فاطو [ ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

خدای من!!!!!!!!! فوق العاده ست!
ممنون مرد نقاش


مرتضی غفاری [ ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

خوب گفتی!
روی کهره میشود حساب کرد اما روی کر(cor) نه! کهره مال و ثروت است اما کر باید زن بگیرد تا معلوم شود یک من ماستش چقدر کره دارد، با این حال دست کر را هم گرفته تا مهربانیش را نشان دهد... بارها دست خودم هم همینطور گرفته شد، مثل آن کهره! نه! ببخشید! مثل آن کر!....


اسحاق آقایی [ ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

چه ری اکشن مشترکی


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
744424